شعرواره

شعرواره

در جستجوي نور

 

ديروز بود

سوز بود و سرما و استخوان

مردي راديدم

كه لباسهايش

بوي گل و لاي زمستان مي‌داد

و آسفالتهاي يخ‌زده خيابانها و كوچه‌ها با عبور او

طعم زمستان مي‌گرفتند و بوي باران و

ردپايي كه مرداب را پيش چشمم مي‌ساخت؛ مرد از مرداب آمده بود؟!

 

 اينجا زمستانمان عجيب سرد است و سوزناك از برفي كه تنها سرما برايمان مي‌آورد

و مردي كه ديروز در كنارم زمستان را فرياد مي‌زد

سرفه مي‌كرد و سبزينگي سبزيهايي را فرياد مي‌كشيد كه؛

                                 چيزي تا مرز مرگ و پژمردن نداشتند

ديروز بود كه مرد فرياد مي‌كشيد از ته دل:

خونه‌دار و بچه‌دار... زنبيل و بردار و بيار...

و سرفه مي‌كرد و فرياد

مي‌كشيد سيگار را

و دود را با بخار دهانش

قاطي مي‌كرد ...

 

امروز اما صداي مرد

پيرشده بود انگار

و چهره‌اش در بهاري كه سبز بود، زمستاني‌تر

( و حرفهايش، از ته چاهي درمي‌آمد كه گويي ره به آن سوي زمين مي‌برد اگر زمين گرد بود!

و زمين گرد بود و مي‌چرخيد و شايد مرد به‌همين خاطر بود كه پيلي‌پيلي مي‌رفت و سرش گيج مي‌رفت؛

                  چون در سرزمين من كسي گرسنه نيست!

                 در سرزمين من مردم تمام روز را مي‌خندند

             در سرزمين من فقر معنا ندارد

 و عصبانيت

و گرسنگي

و نوميد مردن

واژه‌هايي هستند كه در هيچ واژگان‌نامه‌اي موجود نيست آقا

 و اگر كسي اعتراضي دارد؛ برود پيش آقاي كميته امداد

مردم من هميشه مي‌خندند چون چاره‌اي ندارند:

چون دردي ندارند!

و درد مردم سرزمين من درد بي‌دردي‌ست!

و گرسنگي براي مرد سرزمين من و زنان معنايي ندارد چون سرزمين من سرزمين گرسنگان نيست

سرزمين بيكاران نيست

سرزمين مجرمان و آدمكشاني كه بخاطر پنجاه تا تك توماني آدم مي‌كشند

                                                                                      نيست!

نيست مردي كه زنش را بفروشد براي نان شب

و نيست دختري كه تنش را به غريبه‌اي بسپارد براي آنكه علم را آزاد و پيام نور بياموزد و دولتي

 

عصر سپوري را ديدم كه خيابان را جارو مي‌كرد

و رد جرم ماشينهايي را كه به حريم آسفالت تجاوز كرده‌اند

پاك مي‌كرد از صحنه روزگار

و پاك مي‌كرد ردپاي مردماني را كه بوي زن مي‌دهند و... بوي معصوميتي كه هر شب برباد مي‌رود!)...

 

عصر بود؛ زير بارش باران؛

چترها بسته بود،

 كسي چتري نداشت كه باز كند

و باران

مي‌باريد و

 پاك مي‌كردو

                             مي‌شست و

                                        مي‌برد

 

و ديدم كه سپور زمستان را هم جارو كرد

وقتي كه جنازه مرد سبزي فروش را

به پياده‌رو ‌آورد

و پاكت سيگار از دست مرد افتاد

و ماشيني از روي آن رد شد

مچاله شد

مردي كه كنار پياده‌رو افتاده بود؛

خوابيده است، نمرده  است

كسي در سرزمين من خوابيده نمي‌ميرد!

و مادرم چه خوب مي‌گفت كه همه شهيد مي‌شوند

مرد شهيد شده بود، كسي در سرزمين من نمي‌ميرد!

و چهره مادرم وقتي كه هربار شهيدي را مي‌بيند؛ ديدني است:

چشم‌هاي تركمني‌اش مورب‌تر مي‌شوند، چونان‌كه در هيچ مينياتوري نمي‌توانم چشمان مادر را

                                                                                                              تجسم كنم!

شهيدي كه سرش را بريده‌اند؛

شهيدي كه زير پاي كساني له شده است كه مي‌خواهند نجات دهند بشريت را

و دنيا را

چون مردمان سرزمين من نجات يافتگانند!

چون مردمان سرزمين من احتياجي به نجات ندارند؛

آنها منجيان عالمند!

و شهيدي كه بخاطر پنجاه تومان كشته شده بود: پنجاه تا تك توماني

و شهيده‌اي كه كوشيد تكه‌اي ازجسمش را از دست مرداني نجات دهد كه تا صبح مي‌خواستند آنها را گرم كند

                                                                     با حرارت بدنش، با لطافت پوست و با نرمه‌ي سينه‌هايش

و شهيدي كه مي‌خواستند او را به بهشت ببرند و كشتندش تا لطفي كرده باشند در حقش!

 

در سرزمين من كسي نمي‌ميرد؛ فقط سوز سرماست كه استخوان را مي‌سوزاند

سالهاست

سوز زمستانمان را آفتابي نيست

كه گرم كند

مرد سبزي فروش را

و بخاري‌هاي گازي دردي از مردي كه با سيگار خودش را گرم مي‌كرد

و از زني كه با بغل مردي گرم مي‌شد

                                                              دوا نمي‌كنند!

 

امشب بود كه مردي در تلويزيون پارس خانه‌مان ظاهر شد

چهره‌اش عجيب است كه هيچ حسي در من نمي‌انگيزد

با صورتي كه مرا نه ياد تابستان مي‌اندازد و نه بهار

و نه حتي شايد زمستان و خزان

 

مردِ هيچ

هيچ‌مرد!

مردِ هيچ ؛ در حالي كه دندانهايش برق مي‌زند

( و دندان او را من سالها قبل در كارتون پسر شجاع ديده‌ام)

رو به جمعيتي كه ديگر ناي شعار ندارند بس كه وفاق را فرياد كرده‌اند و حق مسلم را

مي‌گويد:

 ـ كيك زرد برايتان آوردم!

و خانم سي‌ان‌ان و آقاي بي‌بي‌سي

روي مردي زوم مي‌كنند كه سالهاست

مردم كارتون او را ديده‌اند و دندانهايش براي اين سرزمين ـ عجيب ـ آشناست!

 

كودكي را ديدم كه در ميان جمعيت از بابا مي‌پرسيد:

بابا ديگر مردم ما نان نمي‌خورند،كيك بهتر از نان است!

 

زمستان سرزمين من عجيب سرد است

و بي‌احساس

بي‌احساس

بي‌احساس

پنجره را مي‌بندم

و شايد تا ابد آنرا بستم؛ براي هميشه... براي هميشه

 

خسته از سرزميني كه در آن مه را به آفتاب

و ابر را به مهتاب

ترجيح مي‌دهند

در جستجوي تكه‌اي نور هستم؛ در سرزميني كه مردم آن مي‌خندند چون بايد بخندند

در سرزميني كه كيك زرد جاي نان را مي‌گيرد

 در سرزميني كه زني همبستر رؤياهايش را روي تختي از اسكناس‌هاي سبز مي‌خواهد كه در دستان مردي‌ست

كه تنوع را دوست دارد!

در سرزميني كه مرد سبزي‌فروش؛ سبزينگي‌اش را به خاك مي‌دهد

 

تكه‌اي نور سهم من است؛

و در كدام وادي مي‌توان: نور را پيدا كرد

نمي‌دانم

شايد نور

هماني‌ست كه در دل تاريكي‌ست.

و سرزمين من

                      عين نور است اگر تاريكي همان نور است...

 

         مسعود تركمن

10- اردي‌بهشت ـ 1385

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥