عکس هايی از دل ترکمن صحرا

 

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤


نقدی بر انتشار نشريه اقتصاد گلستان

 

 

آق محمد ـ ن (آق قلا)
هفته نامه اقتصاد گلستان يكي از نشريات جديد استان گلستان است كه به مديرمسئولي و صاحب امتيازي « موسي جرجاني» از تركمنهاي اصالتا آق قلايي و از ساكنين گرگان منتشر مي شود. تا پايان سال خورشيدي 1383 سه شماره از اين هفته نامه در تيراژ 22.500 نسخه منتشر شده است. موسي جرجاني شخصيتي عجيب دارد! وي فردي حكومتي است كه سعي دارد با اپوزيسيون نشان دادن خود، اعتباري براي خودش كسب نمايد ولي جالب اينكه كسي وي را نه در بين اصلاح طلبان و يا مخالفان و نه در بين جناح موسوم به راست به عنوان يك شخصيت سياسي قبول ندارد! وي كه چندين كتاب نه چندان قطور و غير علمي (همگي توسط انتشارات آقاي سارلي) نوشته است و در همگي آنها نيز عنوان خنده دار « خبرنگار ارشد صدا و سيما» را نيز درج كرده است گاهي وقتها قضايا را سياسي ديده و كانديد انتخابات مجلس شوراي اسلامي مي نمايد و  گاهي نيز از سوي افرادي چون مهيمني (استاندار) مورد تفقد و لطف قرار گرفته و پست هايي همچون بخشداري گميشان را به عهده مي گيرد و از آنجا كه تمايل عجيبي به مطرح شدن دارد حتي در فرهنگ و هنر نيز دخالت كرده و با اجراي چند پيس (نمايشنامه) كه در آن از فرهنگ تركمني الهام گرفته و با كارهايي ضعيف اسباب تفريح افراد غير تركمن را سبب مي شود. (به نام فرهنگ تركمن و به كام دشمنان تركمن).
به طوري كه يكي از دوستان تعريف مي كرد كه براي ديدن نمايش موسي جرجاني به محل اجرا رفته بود و حرفهايي كه بر زبان مي آورد عرق شرم بر چهره هركس كه بويي از فرهنگ برده باشد مي آورد. اجراي نمايشنامه هايي كه سنخيتي با فرهنگ تركمني ندارند و استفاده ابزاري از زنان و دختران تركمن براي پسند كردن داوران فارس در استان و كشور از حربه هاي هميشگي جرجاني در نمايشنامه هايش بوده است.
وي با وجودي كه سر رشته اي از نوازندگي ندارد خود را عضو  انجمن موسيقي ايران كرده است و خود را در زمينه موسيقي نيز صاحب نظر و صاحب هنر مي داند. اين فرد كه در نوع خود انسان بسيار جالبي است در برخي از نشريات محلي تركمني همچون فراغي و صحرا نيز مطالبي تا كنون نوشته است و تأكيد عجيبي هم دارد كه حتما در آن عنوان «خبرنگار ارشد صدا و سيما!» قيد گردد!
جديدترين محصول آقاي خبرنگار ارشد صدا و سيما (جرجاني) همين نشريه اي است كه وي مجوز آن را گرفته است و گويا آنرا به مدت دو سال به يك فرد نالايق كه دشمني وي و خاندان وي (مهيمني ها) با تركمنها بر همه عيان است فروخته است و آن فرد نيز اين تريبون را به اهرمي براي تبليغات براي خودش و نيز فرهنگ تشيع در بين مردم استان تبديل كرده است. بسيار باعث تأسف است كه افرادي همچون جرجاني كه خود را داعيه دار فرهنگ تركمنها مي دانند به چنين كاري تن داده اند و چنين خواري و زبوني را به جان خريده اند!
البته مردم تركمن صحرا در عين حال كه كاري از دستشان بر نمي آيد ولي در طول زمان ثابت نموده اند كه بسياري از اين افراد و عملكرد آنان عليه فرهنگ خودي را در حافظه تاريخي خود ثبت كرده و اعمال اين افراد را فراموش نمي كنند.
تيتر اصلي اولين شماره نشريه اقتصاد گلستان باعث خنده بسياري از افراد فرهنگي و روزنامه خوان استان شده است. تيتر اصلي اولين شماره اقتصاد گلستان چنين است: «بزرگترين نشريه تاريخ شمال كشور و گرگان زمين منتشر شد!!!!»
در واقع اين تيترها به لحاظ رواني حكايت از عقده حقارت افراد دارد چرا كه يك نشريه موفق لزوما اين نيست كه تيراژ بيشتري داشته باشد و بخاطر اينكه فروش نمي رود به طور رايگان توزيع شود بلكه آن چيزي كه يك نشريه را نشريه مي كند اقبال عمومي نسبت به آن است و اينكه خوانندگان نسبت به صداقت صاحبان نشريات ايمان داشته باشند.
موسي جرجاني سعي مي كند با اين قبيل كارها خود را به عنوان يك فرد فعال در بين عده اي از افراد داخل حاكميت استان عزيز جلوه دهد در حالي كه نه تنها آنها به وي ريشخند خواهند زد بلكه اين خفت و زبوني باعث انزجار ملت تركمن صحرا از ايشان خواهد شد.
عبدالناصر مهيمني كه برادر استاندار گلستان هم هست به عنوان سردبير اين نشريه در واقع همه كاره نشريه است و در آن به تبليغ آموزه هاي ديني و سياسي و فرهنگي خود مشغول است و پيداست كه وي دلش به جرجاني نسوخته است كه مخارج اين نشريه را بعهده گرفته است و دارد از اهرم هاي تركمنها برعليه تركمنها استفاده مي كند.
 انتظار اينكه مطلب سياسي و فرهنگي يا اجتماعي درباره تركمنها و به ديد واقع بينانه در اين نشريه به چاپ برسد را نداشته باشيد و در عوض آن مي توانيد پيام هاي تسليت مربوط به شهادت ائمه مقدس و اطهار را در آن بخوانيد كه در آن گردانندگان نشريه شهادت ائمه اطهار را از صميم قلب به شما تسليت مي گويند.
يا اگر عكس چندين نفر با تفنگ در دست در صفحه اول نشريه به چاپ رسيده است و در واقع عكس اصلي نشريه آقاي جرجاني شده است و در زير آن نوشته شده: « شناسايي كنيد؛ جايزه بگيريد» تعجبي ندارد و در عوض مي توانيد اگر عكس را شناسايي كرديد به آدرس آقاي جرجاني مراجعه نماييد و از او سكه طلا جايزه بگيريد! همينطور اگر ديديد كه در اين نشريه ـ گردانندگان ـ اداي روشنفكري  درآورده اند اصلا تعجب نكنيد چون اين افراد تمايل عجيبي دارند كه خود را روشنفكرترين افراد بدانند.
جالب ترين نكته در اين زمينه آنست كه موسي جرجاني كه روزگاري خود را تركمن ترين(!) مي ناميد حال حتي اصلا براي يك بار و براي دكور هم كه شده اسمي از تركمن صحرا به ميان نمي آورد و در عنوان نشريه اش هم عبارت نشريه شمال كشور و گرگان زمين(!) را مي آورد. اين چرخش 180 درجه اي بسيار جالب است!!
اكنون براي بسياري هويت اين فرد رو شده است. به همين دليل است كه نشريه ايشان در بين تركمنها هيچ جايگاهي نداشته است و غير تركمنها نيز تمايلي به خريدن آن نشريه و مطالعه آن ندارند چرا كه اصلا علاقه اي به نگرش هاي اين افراد ندارند.
و نتيجه اين مي شود كه طبق ديده هاي افراد حاضر در مراسم؛ "جرجاني براي تبليغات نشريه اش، آن را به رايگان در مراسم سالگرد نمايندگان شهيد استان گلستان (گل، معمي، اترك) در 12 فروردين پخش مي كند و مردم نيز فقط با خواندن مطالب صفحه اول؛ سعي مي كنند به نوعي خشم خود را پنهان كنند"
جرجاني ، متأسفانه سعي دارد از زبان و مليت تركمني در جهت منافع شخصي خود استفاده نمايد و همين امر باعث مي شود كه تركمنها به وي اعتماد نكنند و از آنجا كه مسئولان استاني هيچگاه قائل به حق تركمنها نبوده اند وي به صرف تركمن بودن نمي تواند آنچنان كه بايد از فيوضات آنها بهره ببرد و در واقع ضرب المثل فارسي" چوب دو سر نجس" درباره وي صدق مي كند چرا كه وي به قول يكي از مقامات استاني (كه در يك محفل خصوصي اين حرف را زده است): " از اينجا مانده و از آنجا رانده" شده است. يعني از سوي مقامات استاني به خاطر اين كارهايش به به و چه چه مي شنود ولي هيچ وقت او را به چشم يك خودي نگاه نمي كنند و از سوي خود تركمنها هم به خاطر اعمال و رفتارش رانده مي شود.
باعث تأسف است...واقعا باعث تأسف است!...به هرحال براي نشريه اقتصاد گلستان در جهت گسترش فرهنگ انقلاب اسلامي، تشيع، جنگ و خون آنهم در بين تركمنها آرزوي موفقيت مي نماييم!
روزگار غريبي ست و در اين روزگار برخي ها چه ساده و چه راحت مي فروشند آنچه را كه تا ابد هم نمي توانند به آن برسند... هرآنچه را كه يك انسان مي تواند به آن ببالد و با آن سرافراز و آزاد زندگي كند مي فروشند به خاطر يك عقده: عقده حقارت، !...
(E-mail رسيده به وبلاگ) 
 

 

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤


نوشته ای زيبا ازمرتضی نگاهی

مرتضی نگاهی/نويسنده صاحب قلم ترک

مير يونس
شب مخوفي بود. نشسته بودم در کومه اي که سايهء لرزان زني پوشيده در حجاب در پرتو شعله ي لرزان و بي رمق فانوسي روي ديوار افتاده بود و عطر سيب زميني برشته و بوي ناشناخته و اسرارآميز شهوت و رخوت در هوا پراکنده بود. من مات و مبهوت بودم و روي ديوار تصوير لرزان و شهوتناک زني را تماشا مي کردم که بايد با دعاها و اوراد "افروزخالا" و شکل هاي غريب هندسي و الف هاي کوتاه و بلند، اجاقش را روشن مي کردم. هزاران سئوال زير روسري کلاغه اي پر رنگ و نگارش خفته بود. مي دانستم در باغي هستيم در دامنه هاي سبلان. در سر زمين عسل و برف و آفتاب و مه و چشمه هاي گرم و سرد و جاليزهاي خيار و سيبستان و گندمزارهاي طلايي و يونجه زارهاي سبز. بيرون کومه هوا تاريک مي شد و من در اجاق هنوز گرم پيرمرد بوي سوختن سيب زميني هاي برشته را احساس مي کردم. شب رازناکي بود!
من و زن ساکت و صامت نشسته بوديم و شايد هر کدام در رويايي بوديم که بزودي واقعيت مي يافت. اما من ترس هم داشتم. ترسي شفاف ولي ناشناخته و مرموز. شب آن چنان ساکت بود که حتي مي شد صداي سکوت را هم شنيد. صدايي که پس از پارس سگ ها در دوردست ها و بال زدن پشه ها و زنبورهاي عسل ره گم کرده رخ مي نمود و شنيده مي شد يا شنيده نمي شد. صدايي ميان دو طپش قلب که به قفسهء سينه مي کوبيد. صداي عشق و صداي رويش و زايش.
مي دانستم که بزودي جهان دگرگونه خواهد شد. در مرزهاي بلوغ بودم و به سرزمين شکفتن ها و رستن هاي ابدي گام مي گذاشتم. نامش حتما "جيران" بود. کلاغه اي اش را که اندکي بالا برد فهميدم. نمي توانست نامي جز جيران داشته باشد! پيراهني از جنس ابريشم و اطلس تنش بود و ماهپارهء سينه اش با عقيق و زمرد و فيروزه آذين شده بود. چانه اش زنخداني داشت عميق و لبانش برجسته و قلوه اي و گونه هايي برآمده که خطي عميق آنان را از چانه اش جدا مي کرد و آنگاه دماغي کوچک وسط دوگونهء برجسته که به چشم هاي بادامي سبز سبز و ابروهايي هلالي و پيشاني بلند ختم مي شد. روسري اش در همانجا بر بلنداي پيشاني اش متوقف شد و لبخندي روي لبانش شکفت. لبخندي که تمام کومه و حتي جهان اطراف را روشن کرد. چشم هايش آن چنان سبز و درخشان بود که رنگ کومه را عوض کرد. انگار تمام دنيا ناگهان به رنگ سبز درآمد. حتي بال زنبورهاي عسل و شانه هاي شهد و عطر گل هاي شبدر و شعله ي فانوس و سايه روشن هاي داخل کومه.
من مي لرزيدم و سايه ي لرزان نيز روي ديوار مي لرزيد. اما ديگر سايه سايهء او نبود. او با سحر لبخند و آتش سبز نگاهش سايهء خود را از بين برده بود. ناگهان از عمق ظلمات آمده بود و روشن شده بود. و من هم چنان مات و مبهوت جايي ميان هوا و زمين محو شده بودم. خود را نمي ديدم. همه او بود و من حيران و سرگردان و گم گشته و گم شده در وادي حيرت. آن چنان حيران بودم که نامش را جيران گذاشتم. حدس زدم که بايد با لهجه اي غريب سخن بگويد. گفت که لهجه اش لهجه ي ترکان تاتار است. از تاتارهاي کريمه. در روياهايم سوار بر اسب سفيد وحشي. چابک و وحشي در تاتارستان و باشقيرستان. مانند مادرش که در کريمه عاشق مردي ايراني تبار شد و مرد فرزند يک کمونيست به نام بود که سرزمين آباء و اجدادي اش را اجبارا ترک کرده بود و در زمان استالين به استپ هاي آسياي ميانه تبعيد شده بود و آخر سر در يخستان و زمهرير سيبري جان سپرده بود. يادگارش پسري بود به نام الکساندر يا اسکندر که در يتيم خانه هاي تاتارستان زير نظر زنان بلشويک باليده بود. اسکندر دختر تاتار را بي اسب وحشي و سفيد سوار قطار باري اي کرده بود و از کريمه تا قلب آسياي مرکزي کوبيده بود و سرانجان دختر تاتار را در سمرقند به عقد خود در آورده بود. تازه در محله ي قزلباشان ايراني تبار "پنجاب" سمرقند جا خوش کرده بودند که به دستور استالين همراه هزاران ايراني تبار ديگر از سراسر اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي عودت داده شده بودند به خاک نياکان در اين سوي مرز. از سمرقند به عشق آباد و از عشق آباد به گنبد قابوس به ميان ترکمن ها. "جيران" در اوبه اي در همان ترکمن صحرا به دنيا آمده بود. سه سال پيش از من. حالا در کومه اي که با هم نشسته بوديم و تصاوير لرزان مان روي ديوار گاه به هم مي آميختند و گاه از هم دور مي شدند، او زني بود شانزده ساله بود و من پسري سيزده ساله. مادر جيران به هنگام زايمان مرده بود و پدرش که هيچ هنري جز سرود هاي خلقي و کمونيستي نياموخته بود و ساز هم مي نواخت "عاشيق" شده بود. همان که بعدها عاشيق اسکندر مشهور شد. عاشيق اسکندر که مانند تمام نوازندگان دوره گرد بود و از اوبه اي به اوبه اي ديگر مي رفت و از روستايي به روستايي ديگر، جيران را سپرده بود به دست دايه اي در خانوادهء بزرگ خان بزرگ ترکمن صحرا، ادريس آتاباي و جيران در ميان فرزندان ادريس آتاباي باليده بود و در سوارکاري و زيبايي شهره ي آفاق شده بود. در اوج شکوفايي و زيبايي بود که يکي از پسران بايندرخان از خان هاي بزرگ شاهسون عاشق جيران شده و او را به خياو برده بود و به عقد خود در آورده بود. پسر غيور بايندرخان هرچه کرده بود نتوانسته بود از جيران صاحب بچه بشود و آخر سر تحت تاثير مادر و عمه ها و خاله هاي شوهرش و دايه اش به دعا و جنبل متوسل شده و به قره سيدلر متوسل شده بود.
"... قره سيد مرد کوچک اندامي بود که شال سبز بسته بود و چشم هايي سبز و هيز داشت. معني دعا و جادو و جنبل را فوري فهميدم. مي خواست روي شکم من اوراد جادويي بنويسد که من به حال تهوع افتادم. همان لحظه تصميم گرفتم که پدر بچه ام را خودم انتخاب کنم. قره سيد را کنار زدم و بهش گفتم اگر به من دست بزني فرياد خواهم کرد. سيد از ترسش دم نزد و شروع کرد به نوشتن دعا و خط خطي کردن کاغذي زرد رنگ. دايه ام که بيرون در ايستاده بود به درون آمد و کاغذ را از دست قره سيد گرفت و مرا بيرون برد...."
حالا دايه ي جيران بنا به دستور قره سيد و شايد هم دعانويسان ديگر در به در دنبال سيد اولاد پيغامبري مي گشت که سيزده سال بيشتر نداشته باشد و در آستانه ي بلوغ باشد، اما نابالغ و او تمام آن اوراد را با محلولي متبرک روي شکم جيران بنويسد و نقاشي کند. مادر شوهر جيران در اين جست و جو با افروز خالا آشنا شده بود و افروز خالا مرا به آنان معرفي کرده بود.
"... اما تو اي سيد عزيز و نظر کرده و اولاد پيامبر! ببين، من هم جيرانم، تنها اولاد تاواريش آلکساندر يا عاشيق اسکندر و او تنها اولاد يحي سلطان پور، باني کمونيسم در ايران که رضاشاه سايه اش را با تير مي زد. من به قول تو جيرانم و عروس بايندرخان بزرگ. مادرم از تاتارستان بود و من در اوبه هاي ترکمن صحرا با اسب و صداي ساز عاشيق اسکندر و فرزندان آتاباي بزرگ شده ام. سه سال بيش از تو سن دارم و هزار منزل بيش از تو پيموده ام و اصلا به جادو و جنبل اعتقاد ندارم. هر چه باشد نواده ي سلطان پور کمونيست هستم و به مکتب رفته ام و خط نوشته ام. از اسب ها آموخته ام که بايد فحلي باشد و مادياني به دنيا بيايد. شوهر بيچاره ي من اجاقش کور است و من بايد جورش را بکشم. براي بايندرخان عروس نازا ننگ و عار بزرگي است. دست سرنوشت مرا به پيش قره سيد برد که من دست سرنوشت را پس زدم. قره سيد، آن مرد بدجنس با هزار جادو و جنبل مي خواست بچه اي در شکمم بکارد. تسليمش نشدم. دايه گفته بود که برخي از سيدهاي نابالغ اولاد پيغامبر مي توانند اجاق کور زنان نازا را روشن کنند. حالا بيا و بازي را آغاز کن! ... چيزهايي بنويس اما بدان که اين اوراد فريب است و فريب!"
پيراهن اطلسي سفيدش را اندکي بالا زد. شعله ي فانوس نورافکن شد و رعد و برقي در کومه ي تاريک جهيد. جهان روشن شد و من قلم به دوات فرو کردم و کوشيدم با دست هايي لرزان طرحي بر آن ماه مدور نقره فام بزنم. اما لرزش دست و دلم تمام طرح ها را مي لرزاند و من گلوله اي آتش شده بودم که مي سوختم و ذوب مي شدم در دنياي نقره قام ماه بدر... و فرو مي رفتم به دنياي روش و تابناک و جهان زيبا و نوراني مي شد. جهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي .... و نوزادي شکل مي گرفت و من سراسر او مي شدم. قطره اي در دريا. هيچ و همه! نيستي و هستي!

يولداش

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤